زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

رمضان 91

اول از همه ماه مبارک رمضان رو به همه نی نی وبلاگی ها تبریک میگم امید وارم طاعات و عبادات شما مورد قبول خداوند قرار گرفته با امسال هم ماه رمضان از راه رسید و زهرا سادات ینقد بزرگ شده که وقتی چیزی میخوره و به ما تعارف میکنه و ما میگیم که روزه داریم دیگه حرفی نمیزنه و میگه باباهم روزه ست.   امسال هم مثل سالهای دیگه ما به افطاری دعوت شدیم روز دوم ماه رمضون رفتیم خونه خاله اشرف و امسال دیگه زهرا سادات اذیت نکرد و رفت با دوستاش کلی بازی کرد و اینقد خسته شده بود که وقتی تو ماشین نشستیم دوباره خوابش برد چون حسابی بهش خوش گذشته بود .   روز سوم ماه رمضون ما رفتیم خونه دایی علی که اونجا هم به زهرا سادات خیلی خوش گذشت و با حامد...
3 مرداد 1391

مهمونی دوره 3

از یه هفته قبل خاله مرجان زمگ زده بود و مارو برای مهمونی خونشون دعوت کرده بود خلاصه خاله آزاده و بردیا اومدن خونه ما که باهم بریم خونه خاله مرجان و قرار بود که بین راه یه هدیه هم برای خاله مرجان بخریم که رفتیم مغازه لوازم کادویی و یه گلدون سفید قشنگ برای خاله مرجان خریدیم و به خونشون رفتیم وقتی ما رسیدیم هنوز کسی از مهمونها نیومده بود که بعد از اون خاله سارا و خاله زهرا هم اومدن البته ما تو این مهمونی با یه خاله خوب هم "آشنا شدیم و اون خاله فرشته بود که تازه ازدواج کرده بود و دوست جدید ما شد البته خالی از لطف نیست که زهرا سادات و بردیا چقدر شیطونی کردن و حسابی از خجالت خاله مرجان در اومدن و خاله مرجان هم که حسابی زحمت کشیده بود که دستش درد ...
29 تير 1391

28تیر

امروز از صبح خونه بودیم و کارهای روز مره رو انجام میدادیم بعدازظهر زهرا سادات که مثل همیشه از خواب پامیشه شروع میکنه احوال یکی یکی اعضای خونه رو میپرسه گفت مامان زنگ به پویی بزن منم زنگ زدم خونه خاله ساره که زهرا سادات با پارسا و پویان صحبت کنه که خاله ساره گفت ما تنهاییم بیایین اینجا که ما آژانس گرفتیم و رفتیم خونه خاله ساره لحظه اول که رسیدیم من داشتم برای پارسا شیر درست میکردم که یه دفعه گلاب به رو تون خانمی ما نگفت که جیش داره وتا اومد به من برسه یه زره از جیشش ریخت رو موکت خاله ساره اینا و من حسابی خجالت زده شدم بعد از اون به مامانی زنگ زدیم و گفتیم ما اینجا خونه خاله ساره هستیم تو هم بیا ایمجا ولی مامانی گفت وقتی بابایی اومد میاد دنبال...
29 تير 1391

عروسی دختر عمه مامان

این عروسی هم عروسی خیلی خوبی بود و زهرا سادات خیلی بهش خوش گذشت و هنوز که از اون عروسی دو روز میگذره فیلم عروسی رو که چند دقیقه ای بیشتر نیست نگاه میکنه و میخواد بره عروسی  ما هم برای عروس و داماد آرزوی خوشبختی میکنیم ...
28 تير 1391

جمعه 16 تیر ماه

امروز صبح بابای زهرا سادات طبق روال هر روز جمعه باید میرفت نقشه برداری و من و زهرا سادات هم باید خونه تنها میموندیم برای همین زنگ زدیم به مامانی ببینیم هست که بریم اونجا ولی مامانی گفت که همراه بابایی رفته خانوک حسابی خورد تو حالمون بابای زهرا سادات دید که ما اگه امروز خونه باشیم حسابی تنها هستیم گفت که ظهر زود تر میاد که بریم ماهان ساعت 5/12 بود که بابا اومد دنبالمون و ما رفتیم ماهان اول که رفتیم مقبره شاه نعمت الله ولی و نیم ساعتی اونجا بودیم و بعد رفتیم باغ تیگران که نهار بخوریم حدود یک ساعت اونجا بودیم و دوباره به کرمان برگشتیم برای اینکه بابای زهرا سادات نقشه برداری داشت و ما ساعت 3 بود که به خونه رسیدیم تا عصری با زهرا سادات پ...
19 تير 1391