زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

28تیر

1391/4/29 16:41
نویسنده : مامان حمیده
446 بازدید
اشتراک گذاری

امروز از صبح خونه بودیم و کارهای روز مره رو انجام میدادیم بعدازظهر زهرا سادات که مثل همیشه از خواب پامیشه شروع میکنه احوال یکی یکی اعضای خونه رو میپرسه گفت مامان زنگ به پویی بزن منم زنگ زدم خونه خاله ساره که زهرا سادات با پارسا و پویان صحبت کنه که خاله ساره گفت ما تنهاییم بیایین اینجا که ما آژانس گرفتیم و رفتیم خونه خاله ساره لحظه اول که رسیدیم من داشتم برای پارسا شیر درست میکردم که یه دفعه گلاب به رو تون خانمی ما نگفت که جیش داره وتا اومد به من برسه یه زره از جیشش ریخت رو موکت خاله ساره اینا و من حسابی خجالت زده شدم بعد از اون به مامانی زنگ زدیم و گفتیم ما اینجا خونه خاله ساره هستیم تو هم بیا ایمجا ولی مامانی گفت وقتی بابایی اومد میاد دنبالمون که بریم پارک ما هم بچه هارو آماده کردیم که بابایی اینا اومدن که اولین پارک تابستونیمون رو دستجمعی بریم اولش که دایی مصطفی گفته بودن میان ولی نیومدن بابای زهرا سادات هم که رفته بود خونه مامان جونی عمو محمد هم که خیلی دیر اومد خلاصه پارک دستجمعی مون از تعداد نفراتش کاسته شد ولی حسابی به زهرا سادات و پارسا خوش گذشت سرسره بازی . تاب بازی و سوار شدن وسایل بازی برقی که حسابی بهشون حال داد آخر شب هم دوباره با عمو محمد رفتن تو سرسره بادی و پارسا که حسابی میترسید ولی کم کم راه افتاد و کلی بازی کرد و یه شب خوب رو زهرا سادات و پارسا پشت سر گذاشتن پویان هم که همش خواب بود و اصلا نفهمید که ما کجا رفته بودیم آخر شب هم که با دایی علی اومدیم خونه زهرا سادات که خیلی خسته شده بود همون تو ماشین داشت خواب میرفت که رسیدین خونه و توی خونه خوابش برد

شکلکهای جالب آروینشکلکهای جالب آروینشکلکهای جالب آروین

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)