جمعه 16 تیر ماه



امروز صبح بابای زهرا سادات طبق روال هر روز جمعه باید میرفت نقشه برداری و من و زهرا سادات هم باید خونه تنها میموندیم برای همین زنگ زدیم به مامانی ببینیم هست که بریم اونجا ولی مامانی گفت که همراه بابایی رفته خانوک حسابی خورد تو حالمون بابای زهرا سادات دید که ما اگه امروز خونه باشیم حسابی تنها هستیم گفت که ظهر زود تر میاد که بریم ماهان ساعت 5/12 بود که بابا اومد دنبالمون و ما رفتیم ماهان اول که رفتیم مقبره شاه نعمت الله ولی و نیم ساعتی اونجا بودیم و بعد رفتیم باغ تیگران که نهار بخوریم حدود یک ساعت اونجا بودیم و دوباره به کرمان برگشتیم برای اینکه بابای زهرا سادات نقشه برداری داشت و ما ساعت 3 بود که به خونه رسیدیم تا عصری با زهرا سادات پای تلویزیون بودیم که صدای حامد و حسام رو از حیاط شنیدیم که داشتن بازی میکردن و دیگه زهرا سادات سر از پا نمیشناخت و میخواست بره پایین تو حیاط بازی کنه تا ساعت 5/7 تو حیاط با حامد و حسام بازی کرد بعد اومدیم خونه تا اینکه بابای زهرا سادات اومد و شام خوردیم و زهرا سادات که حسابی خسته شده بود زود خوابش برد و من وقت کردم خاطره این روز رو نوشتم


جمعه 16 تیر ماه
