روزپدر
امروز از صبح که بیدار شده بودیم هنوز تصمیم نگرفته بودیم که بریم خانوک و عید رو به بابا جون تبریک بگیم یا بریم خونه بابایی که هر چی به موبایل بابا جون زنگ زدیم گوشی رو بر نداشتن مامانی هم تلفن کرد و گفت که با دایی مصطفی میخوان برن ماهان و ما هم با اونا همراه شدیم تو راه بابا به دوستشون تلفن کرد و گفت که اگه میلاشون خالیه ما بریم اونجا با مانی اینه به اونجا رفتیم و تا بعد از ظهر اونجا بودیم که اتفاقا خیلی هم خوش گذشت برای اینکه سور ساط آب بازی برای حامد و زهرا سادات جور بود و کلی آب بازی کردن و یه سوژه خیلی ترسناک هم داشتن و اون یه هاپوی بزرگ سیاه بود که نگهبان باغ بود و زهرا سادات وقتی اونو میدید کلی رنگ صورتش مثل گچ سفید میشد وتا چند روز بع...
نویسنده :
مامان حمیده
23:13


