زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

عروسی دختر عمه مامان

این عروسی هم عروسی خیلی خوبی بود و زهرا سادات خیلی بهش خوش گذشت و هنوز که از اون عروسی دو روز میگذره فیلم عروسی رو که چند دقیقه ای بیشتر نیست نگاه میکنه و میخواد بره عروسی  ما هم برای عروس و داماد آرزوی خوشبختی میکنیم ...
28 تير 1391

جمعه 16 تیر ماه

امروز صبح بابای زهرا سادات طبق روال هر روز جمعه باید میرفت نقشه برداری و من و زهرا سادات هم باید خونه تنها میموندیم برای همین زنگ زدیم به مامانی ببینیم هست که بریم اونجا ولی مامانی گفت که همراه بابایی رفته خانوک حسابی خورد تو حالمون بابای زهرا سادات دید که ما اگه امروز خونه باشیم حسابی تنها هستیم گفت که ظهر زود تر میاد که بریم ماهان ساعت 5/12 بود که بابا اومد دنبالمون و ما رفتیم ماهان اول که رفتیم مقبره شاه نعمت الله ولی و نیم ساعتی اونجا بودیم و بعد رفتیم باغ تیگران که نهار بخوریم حدود یک ساعت اونجا بودیم و دوباره به کرمان برگشتیم برای اینکه بابای زهرا سادات نقشه برداری داشت و ما ساعت 3 بود که به خونه رسیدیم تا عصری با زهرا سادات پ...
19 تير 1391

چهار شنبه 14 تیر ماه

امروز صبح برای خرید وسایل هنری که برای طرح فرش میخواستم رفتیم بازارچه اطلس تو مغازه خانم مغازه دار کلی با زهرا سادات صحبت کرد ولی زهرا سادات اصلا خانمه رو تحویل نگرفت آخر سر خانمه گفت تو دختر خوشکلی هستی ولی خیلی بد اخلاقی حتی یه لبخند هم به ما نزدی بعد از خرید به خونه اومدیم و کارهای منزل رو انجام دادیم و نهار رو با زهرا سادات دوتایی تنها خوردیم چون بابای زهرا سادات رفته بود راین و نقشه برداری داشت عصر که بابای زهرا سادات اومد با هم رفتیم خیابون برای اینکه شب نیمه شعبان بود و همه جا جشن بود و بساط شربت و شیرینی به راه بود شب هم رفتیم عقد کنون هادی و فاطمه که حسابی بهمون خوش گذشت و آخر شب هم به خونه اومدیم امید وارم خوشبخت بشن راستی یه ...
19 تير 1391

ولادت حضرت مهدی (ع)

امروز که خونه ما از صبح شده بود مثل زندان ابو غریب از دیشب که پمپ آب خراب شده بود و آب ساختمون قطع شده بود و ما آب مداشتیم بابای زهرا سادات هم از ساعت 7 صبح رفته بود نقشه برداری و من و زهرات سادات تنها توی خونه بودیم بی آبی و گرمی هوا کلافمون کرده بود تا اینکه ظهر بابای زهرا سادات اومد و پمپ آب رو دوباره وصل کرد عصر هم رفتیم خونه عمو عباس برای اینکه خونه جدبد ساخته بودن و هم اینکه جشن تولد عرفان پسرش هم بود تاآخر شب اونجا بودیم و حسابی بهمون خوش گذشت و این روز ولادت اگر چه از اولش خوب نبود ولی پایان خوشی داشت و این نیمه شعبان هم به پایام رسید ...
19 تير 1391

مبعث پیامبر(ص)

این روز قشنگ همیشه به یادمون میمونه برای اینکه من و بابای زهرا سادات توی این روز زیبا زندگی مشترک خودمون رو آغاز کردیم ولی امسال این روز یه حال و هوای دیگه داشت و روز بعد از اون تولد زهرا سادات هم بود و ما که خیلی دلمون میخواست توی این روز جشن تولد زهرا سادات رو هم بگیریم ولی مامانی گفت که ما باید به جشن نامزذی فاطمه و هادی که خواهر زاده های مامانی میشن بریم و تا آخر شب طول میکشه برای همین ما جش تولد رو به روز بعد موکول کردیم از صبح هم همش خونه بودیم و کارهای نظافت خونه رو انجام میدادیم عصر هم با زهرا سادات به جشن نامزدی رفتیم و بعد بابای زهرا سادات اومد دنبالمون و به خونه مامان جونی رفتیمبرای اینکه مامان جونی و عمه فاطمه روز قبل که میخواستن...
10 تير 1391

تولد 2 سالگی زهرا سادات 30/3/1391

وای که چه روز خوب و از طرفی هم چه روز بدی بود از صبح که پاشدیم دیدم آب قطع شده تازه برق هم نداشتیم که یه دفعه زن دایی مصطفی اومد و گفت که برق سه فاز ساختمون رو به خاطر بدهی قطع کردن که این یکی از الطاف آپارتمان نشینیه که بعضی از همسایه ها پول شارز نمیدن خلاصه همه دست به دست هم دادن و دایی مصطفی به بانک رفت و بدهی رو پرداخت کرد و گفته بودن که تا ظهر برق وصل میشه و من مونده بودم با یه عالمه کار و یه عالمه مهمون و توی دلم غوغایی بود که نگو هر چی تا ظهر صبر کردیم نیومدن برق رو وصل کنن خدایا چکار کنم که بابای زهرا سادات آمد و من شروع به گریه کردن کردم و بابای زهرا سادات از خونه دایی مصطفی برق کشید و پمپ آب رو وصل کرد و تونستم بعضی از کارهامو انجا...
4 تير 1391