زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

تولد 2 سالگی زهرا سادات 30/3/1391

1391/4/4 1:36
نویسنده : مامان حمیده
249 بازدید
اشتراک گذاری

وای که چه روز خوب و از طرفی هم چه روز بدی بود از صبح که پاشدیم دیدم آب قطع شده تازه برق هم نداشتیم که یه دفعه زن دایی مصطفی اومد و گفت که برق سه فاز ساختمون رو به خاطر بدهی قطع کردن که این یکی از الطاف آپارتمان نشینیه که بعضی از همسایه ها پول شارز نمیدن خلاصه همه دست به دست هم دادن و دایی مصطفی به بانک رفت و بدهی رو پرداخت کرد و گفته بودن که تا ظهر برق وصل میشه و من مونده بودم با یه عالمه کار و یه عالمه مهمون و توی دلم غوغایی بود که نگو هر چی تا ظهر صبر کردیم نیومدن برق رو وصل کنن خدایا چکار کنم که بابای زهرا سادات آمد و من شروع به گریه کردن کردم و بابای زهرا سادات از خونه دایی مصطفی برق کشید و پمپ آب رو وصل کرد و تونستم بعضی از کارهامو انجام بدم تا اینکه از اداره برق اومدن و برق رو وصل کردن و زود به شیرشنی فروشی رفتیم و کیک و کلاه و بمب تولد خریدیم و به خونه اومدیم و خدا خیر به مامانی بده که تا ما رسیدیم اون هم اومد و کلی تو کارها به من کمک کرد و تا شب که یکی یکی مهمونها اومدن و با شربت و شیرینی از اونها پذیرایی کردیم و بعد که بابای زهرا سادات که رفته بود غذا بگیره وارد شد و یه جشن تولد با حال برای زهرا سادات گرفتیم که دست همگی مهمونها درد نکنه که هدیه های زیبایی رو برای زهرا سادات آورده بودن و توی جشن تولد یه اتفاق دیگه هم افتاد و موقعی بود که زهرا سادات داشت به مهونها شکلات تعارف میکرد و موقعی که به عمو محمد شکلات تعارف کرد یه دفعه تابلوی معرق از بالا افتاد و تنگ ماهی شکست و ماهی مه از عید تا حالا زنده مونده نقش بر زمین شد ولی ماهی کوچولو زود به دادش رسیدیم و زنده موند و خلاصه شب خوبی رو پشت سر گذاشتیم

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)