زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

تولد حامد 23/3/1391

  البته این عکس زهرا سادات تو تولد حامده   از چند روز قبل زن دایی تلفن کرده بود و مارو برای تولد حامد دعوت کرده بود من هم چون امتحانات پایانسال دانش آموزان بود همون روز باید امتحان پایانی بچه هارو میگرفتم برای همین زهرا سادات رو خونه مامانم گذاشتم و به مدرسه رفتم تا عصری خونه مامانی بودیم ولی چون مامانی اینا تازه از کربلا آمده بودن هی تلفن زنگ میزد و میخواستن اقوام به دیدن مامانی بیان ما هم دیدیم اگه بخواهیم تا شب منتظر بابایی باشیم تا از کار بیاد ممکنه که برامون مهمون بیاد و نتونیم بریم تولد حامد برای همین با مامانی زود لباس پوشیدیم و چون راه زیادی از خونه مامانی تا خونه دایی مصطفی نبود پیاده حرکت کردیم البته تو راه کمی...
4 تير 1391

روزپدر

امروز از صبح که بیدار شده بودیم هنوز تصمیم نگرفته بودیم که بریم خانوک و عید رو به بابا جون تبریک بگیم یا بریم خونه بابایی که هر چی به موبایل بابا جون زنگ زدیم گوشی رو بر نداشتن مامانی هم تلفن کرد و گفت که با دایی مصطفی میخوان برن ماهان و ما هم با اونا همراه شدیم تو راه بابا به دوستشون تلفن کرد و گفت که اگه میلاشون خالیه ما بریم اونجا با مانی اینه به اونجا رفتیم و تا بعد از ظهر اونجا بودیم که اتفاقا خیلی هم خوش گذشت برای اینکه سور ساط آب بازی برای حامد و زهرا سادات جور بود و کلی آب بازی کردن و یه سوژه خیلی ترسناک هم داشتن و اون یه هاپوی بزرگ سیاه بود که نگهبان باغ بود و زهرا سادات وقتی اونو میدید کلی رنگ صورتش مثل گچ سفید میشد وتا چند روز بع...
3 تير 1391

رفتن مامانی و بابایی به کربلا

از چند ماه قبل که بابایی برای کربلا ثبت نام کرده بود امروز که 6خرداد بود نوبتشون شده بود که برن کربال البته مامانی و بابایی تنها نبوده و دایی مصطفی و ننه جان زن دایی محمد علی و خاله بتول و شوهرشون که مدیر کاروان هستن با اونها بودن ساعت سه به فرودگاه رفتیم و اونا رو به مقصد بغداد بدرقه کردیم از اونجا با زن دایی به خونه اومدیم و روز بعد با زن دایی و حامد و حسام به پارک نشاط رفتیم و بچه ها کلی بازی کردن توی این چند روز که دایی مصطفی نبود یا ما خونه اونا بودیم یا اونا خونه ما بودن و حسابی زهرا سادات با حامد و حسام اخت شده بود ولی با این حال چون زهرا سادات به مامانی خیلی وابسته است تم این جند روز که خونه مامانی نرفته بودیم زهرا سادات از غذا...
28 خرداد 1391

روز مادر

امروز صبح بابا برای امتحان کارشناسی ارشد رفته بود بم و ما هم خونه مامانی بودیم اتفاقا مامانی هم خونه ننه جان شیفت بود و با مامان رفتبم بیرون و براب مامانی یه کیف پول خیلی خوشگل خریدیم بعد از ظهر مامان که نزیدیک عروسی دایی علی شده بود رفته بود آرایشگاه بابا هم که از بم آمده بود به ما گفت که میخواهیم بریم بیرون خیلی کار داریم با مامان لباس پوشیدیم و رفتیم همراه بابا که بابا یک راست رفت بازار طلا فروشان و مامان رو کلی سورپرایز کرد و به انتخاب مامان یه جفت گوشواره خیلی زیبا از طرف من و خودش برای مامان خرید بعد از اون هم به خونه اومدیم و یه جشن سه نفره کوچولو برای خودمون گرفتیم ...
28 خرداد 1391

عروسی دایی علی 27/2/91

روز های خوبی بود همه خوشحال بودیم که عروسی داریم من هم زهرا سادات رو حسابی آماده کرده بودم برای عروسی خرید لباس کفش و خیلی چیزهای دیگه هر روز براش شعر عروسی رو بوسی عروسی دایی علیه رو میخوندم و حسابی زهرا سادات لحظه شماری میکرد برا عروسی همش میگفت دال علی میخواد دوماد بشه خلاصه شب عروسی ما که زهرا سادات رو زیاد تو قسمت زنونه ندیدیم همش بیرون بود و بازی میکرد و حسابی برا خودش خوش میگذروند و هر وقت که به قسمت زنونه میامد دوست داشت بره کنار عروس و کنار سفره عقد و حسابی توی جو عروسی قرار گرفته بود ولی بچم بنا به دلایلی که اتفاق افتاد حتی یه دونه عکس هم کنار دال علی و عروس خانوم نتونست بگیره برای اینکه دایی علی اینقد در گیر جو عروسی شده بود که حت...
20 خرداد 1391

مهمونی دوره 2

از چند هفته قبل خاله آزاده تماس گرفته بود و دعوت کرده بود که برای سیزدهم اردیبهشت بریم خونه اونها من از صبح مدرسه داشتم و زهرا سادات پیش مامانی بود ظهر که از مدرسه اومدم  نهار که خوردیم یه کم استراحت کردیم و بعد آماده شدیم بریم خونه خاله آزاده سر راه مامانی رو رسوندیم خونه بی بی چون اونجا روضه خونی بود و بعد با زهرا سادات رفتیم خونه خاله وقتی که ما رسیدیم خاله های دیگه هم اومده بودن و تقریبا ما جز نفرات آخری بودیم که رسیدیم اول مهمونی بردیا پسر خاله آزاده بود و زهرا سادات خوشحال بود که یه دوست داره که باهاش بازی کنه ولی هنوز چند دقیقه ای ما ننشسته بودیم که مامان جون بردیا اومد دنبالش و اونو برد خونه خودشون زهرا سادات تنها شد و مجبور شد ...
15 ارديبهشت 1391

جمعه 9اردیبهشت

امروز از صبح خونه بودیم زهرا سادات هم همه برنامه های کودک رو تماشا کرد و ساعت ١.٥ بود که خواب رفت بعد از ظهر که ساعت 6 از خواب بیدار شد با هم به پارک مادر رفتیم اونجا خیلی بهش خوش گذشت سوار هلیکوپتر گردان شد و بعد از اون به سرسره بادی رفت اگر چه چون کوچیک بود و مثل بچه های دیگه نمیتونست سریع بالا بره ولی بچه های بزرگتر کمکش می کردن و اونا بالا میبردن بعد از پارک به خونه خاله ساره رفتیم و اونجا با پارسا کلی بازی کرد ولی وقتی میخواستیم به خونه بیاییم همش گریه کرد و میگفت خونه نریم خونه نریم به هر حال روز خیلی خوبی بود
9 ارديبهشت 1391

مهمونی عید

از چند روز قبل خاله ها رو برای روز هشتم عید دعوت کرده بودم که بیان خونمون شب قبل از مهمونی هم تا ساعت 11 خونه مامانی بودبم ولی یه دفعه از ساعت 12 زهرا سادات هی بی قراری میکرد و ما نمی فهمیدیم که چش شده که یه دفعه یه عالمه بالا اورد تا صبح چند مرتبه همین جوری شد که اون موقع شب اونم تو ایام تعطیل هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم تا اینکه روز بعد رفتیم بیمارستان و دکتر یه قطره ضد تهوع به زهرا سادات داد بعد از اون هم رفتیم خونه مامانی و مامانی هم با ما اومد خونه ما و میوه و شیزینی و اجیل اماده کردیم و منتظر مهمونها شدیم مهمونها که اومدن زهرا سادات کلی بازی کرد با بچه ها ولی هر چند لحظه میومد تو بغل چون شکمش هنوز درد میکرد ولی خدا رو شکر تا شب دیگه خ...
7 ارديبهشت 1391