زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

سه شنبه 6 فروردین 92

امروز صبح زهرا سادات هنوز خواب بود و اونو به باباش سپردم خودم رفتم کمک مامانی که مهمون داشت و ساعت ١٠ بود که زهراسادات همراه باباش با موتور اومدن و هی میگفت مامان یخ زدم هوا سرد بود بعد که مهمونها اومدن تا عصر با بچه ها بازی کرد و خوش گذروند ولی یه استرس اساسی بهمون وارد شد گوشی بابای زهرا سادات گم شده بود و ما هرکجا بود گشتیم ولی پیدا نشد تا اینکه آخر شب خاله اسما تلفن کرد و گفت که بابای امیر عباس گوشی رو دست بچه هادیده که داشتن باهاش بازی میکردن و از دستشون گرفته و خدا رو شکر که گوشی پیدا شد بابای زهرا سادات که خیلی حالش گرفته شده بود خوشحال شد ...
7 فروردين 1392

شنبه 3 فروردین 92

امروز صبح رفتیم بازار و برای مهمونی روز یکشنبه خرید کردیم و بعد رفتیم خونه مامانی نهار خوردیم و تا عصر اونجا بودیم و دختر خاله ها اومدن خونه مامانی عید دیدنی و بعد از اون اومدیم خونه وسایلی رو که خریده بودیم جا دادیم تو یخچال که مامانی دوباره زنگ زد و گفت ما داریم میریم رستوران شما هم بیایین که ما هم لباس پوشیدیم و رفتیم رستوران و تا آخر شب اونجا بودیم و چون موسیقی زنده داشتن خیلی بهمون خوش گذشت و دست بابایی درد نکنه چون ما بهش خیلی زحمت دادیم و شب خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتیم ...
5 فروردين 1392

جمعه 2فروردین 91

امروز از صبح کارهای روزمره  رو که انجام دادیم و تا عصر که دیگه لباس پوشیدیم و رفتیم عروسی محسن اونجا هم بهمون خیلی خوش گذشت اگرچه آخر عروسی یه شک به همه وارد شد اونم موقع عروس رو که میبردن خونه دو تا از ماشین ها با هم تصادف کردن و حسابی حال همه گرفته شد ولی خدا رو شکر اتفاقی برای هیچکس نیفتاد و خدارو شکر ختم به خیر شد و همه آرزوی سلامتی و خوشبختی برای عروس و داماد کردن و همه خداحافظی کردیم و به خونه هامون اومدیم ...
5 فروردين 1392

30 اسفند 1391

امروز صبح که از خواب پا شدیم یه عالمه کار داشتیم لباس ها رو اتو کشیدیم حمام رفتیم و کلی کارهای دیگه و قرار بود که لحظه تحویل سال بریم خونه مامانی برای همین کنار سفره هفت سین خودمون کلی عکس گرفتیم و بعد رفتیم خونه مامانی و مامانی هم دستش درد نکنه یه سبزی پلو با ماهی خوشمزه درست کرده بود و خاله ساره اینا هم اومدن نهار که خوردیم منتظر شدین تا لحظه تحویل سال فرا برسه و کلی از ده تا یک شمردیم تا توپ سال جدید رو پرتاب کردن و مامانی و بابایی هم پای سفره هفت سین کلی قرآن خوندن و برامون دعا کردن و  بهمون عیدی دادن و عمو محمد هم کلی لزمون عکس گرفتو حسابی بهمون خوش گذشت تا اینکه دایی علی اینا اومدن و عید رو به اونا هم تبریک گفتیم و بعد همراه مامان...
2 فروردين 1392

چهار شنبه سوری

امروز صبح رفتیم دنبال فاطمه و بعدم رفتیم دنبال مامان جونی اینا تا با هم بریم خانوک تا چهار شنبه سوری رو اونجا بر گزار کنیم وقتی رسیدیم نهار خوردیم و کمی استراحت کردیم تا عمه فاطمه و عمو میثم هم از کرمان اومدن و یه بارون بهاری با حال هم شروع به باریدن کرده بود به پیشنهاد مامان جونی رفتیم نزدیک خونه مامان جونی اینا و یه آتیش کوچولو برپا کردیم تا هم گرم بشیم و هم کمی آتیش بازی کنیم عمو میثم هم که همه وسایل آتیش بازی همراه خودش آورده بود و از همه هم بیشتر عمه فاطمه از روی آتیش پرید چون دل و جراًتش از همه ما بیشتر بود بعد کمی آتیش بازی اومدیم خونه و باباجونی دوباره چوب هایی رو که آورده بود آتیش زد تا برای جوجه کبابا ذغال درست کنه و ما دوباره آتی...
2 فروردين 1392

استقبال از نوروز 92

امروز صبح که از خواب بیدار شدیم کلی با زهرا سادات کار های خونه رو انجام دادیم اگرچه من کار میکردم و زهرا سادات خرابکاری میکرد و بعد از اون وسایل سفره هفت سین رو آماده کردیم و چیزهایی رو که نداشتیم یادداشت کردیم که بعد از ظهر که بیرون رفتیم تهیه کنیم بعد از ظهر به خونه مامانی رفتیم ولی مامانی هنوز از خ.نه ننه جان نیومده بود و زهرا سادات هم هی غر میزد که بریم خونه مامانی که نیست بعد یه دفعه دیدیم که مامانی همراه ننه جان اومده خونه زهرا سادات که سر از پا نمیشناخت و کلی ذوق کرد شب هم ننه جان رو به خونه خودشون رسوندیم و بعد رفتیم وسایلی رو که برای سفره هفت سین لازم داشتیم خریدیم ماهی .شمع .که زهرا سادات برای خودش جداگانه شمع های کوچیکی خرید و هی ...
29 اسفند 1391

ولادت حضرت زینب (س)

امروز صبح که زهرا سادات از خواب بیدار شد سریع صبحانه خوردیم و چون بیرون زیاد کار داشتیم زهرا سادات رو به خونه مامانی بردم ولی کلا یادم رفته بود که باید امروز میرفتیم خونه رقیه خانم جشن برای همین وقتی کهمامانی بهمون گفت که باید بریم خونه رقیه جشن حسابی شوکه شدم از اینکه یادم رفته بود ولی عصر بهمراه مامانی و فاطمه به اونجا رفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت بعد از اونجا به خونه مامانی رفتیم و زهرا سادات که عصر اصلا نخوابیده بود بی حوصله بود و حوصله اینکه با پارسا و پویان بازی کنه رو هم نداشت و زود اومدیم خونه
29 اسفند 1391

3 اسفند تولد حامد و حسام

      از چند روز قبل که دایی مصطفی دعوت کرده بود که پنج شنبه شب به تولد حامد و حسام بریم تو این فکر بودیم که براشون چی هدیه بگیریم تا اینکه با مامانی رفتیم و براشون هدیه اونماز نوع اسباب بازی گرفتیم و روز پنج شنبه هم زهرا سادات ظهرش که خانم طبق معمول نخوابیده بود و همینکه ما میخواستیم بریم خونه دایی مصطفی خوابش برد و ما مجبور شدیم تا ساعت ٨ شب خونه بمونیم تا زهرا سادات کمی بخوابه تا اونجا سر حال باشه و بتونه با بچه ها بازی کنه وقتی که به خونه دایی مصطفی رسیدیم همه اومده بودن و ما آخرین نفراتی بودیم که رسیدیم ولی یه جشن تولد خوب رو پشت سر گذاشتیم و کلی به بچه ها خوش گذشت و حامد و حسام هم هدیه های خوبی گرفتن دست دا...
7 اسفند 1391

سفر به دیار فاطمه معصومه 3

        امروز صبح که از خواب پا شدیم بابایی رفته بود تهران تا به کاراش رسیدگی کنه خاله فخری هم رفته بود اداره ما هم صبحانه خوردیم و با آقا سید حسن رفتیم حرم حضرت معصومه توی راه یه بسته قرار بود ببریم خونه عموی ریحانه و فاطمه بدیم بسته رو دادیم و تا رسیدیم حرم دوباره عموی ریحانه تلفن کرد و گفت ظهری باید بیاین اینجا ما منتظرتونیم که ظهر بعد از نماز رفتیم اداره خاله فخری و همگی با هم رفتیم خونه عموی ریحانه اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشت و بعد از اونجا رفتم کمی خرید کردیم و بعد رفتیم خونه خاله فاطمه که اونجا خیلی به زهرا سادات خوش گذشت برای اینکه بچه ها اومده بودن چادر عروس انداخته بودن روی سر زهرا سادات و زهرا ...
29 بهمن 1391