زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

30 اسفند 1391

1392/1/2 1:39
نویسنده : مامان حمیده
146 بازدید
اشتراک گذاری

امروز صبح که از خواب پا شدیم یه عالمه کار داشتیم لباس ها رو اتو کشیدیم حمام رفتیم و کلی کارهای دیگه و قرار بود که لحظه تحویل سال بریم خونه مامانی برای همین کنار سفره هفت سین خودمون کلی عکس گرفتیم و بعد رفتیم خونه مامانی و مامانی هم دستش درد نکنه یه سبزی پلو با ماهی خوشمزه درست کرده بود و خاله ساره اینا هم اومدن نهار که خوردیم منتظر شدین تا لحظه تحویل سال فرا برسه و کلی از ده تا یک شمردیم تا توپ سال جدید رو پرتاب کردن و مامانی و بابایی هم پای سفره هفت سین کلی قرآن خوندن و برامون دعا کردن و  بهمون عیدی دادن و عمو محمد هم کلی لزمون عکس گرفتو حسابی بهمون خوش گذشت تا اینکه دایی علی اینا اومدن و عید رو به اونا هم تبریک گفتیم و بعد همراه مامانی به خونه ننه جان رفتیم تا عید رو به همه تبریک بگیم و خونه ننه جان مثل همیشه شلوغ بود و با همه روبوسی کردیم و بعد رفتیم خونه مادربزرگ که اونا نبودن و برگشتیم خونه خاله اشرف و بعد از اونجا رفتیم خونه خاله زهرا و شب برگشتیم خونه مامانی و زهرا سادات که کلی خسته شده بود خوابش برد و بابای زهرا سادات که خیلی دیر اومد نشد که بریم خونه مامان جونی و عید رو به اونها هم تبریک بگیم وقتی اومدیم خونه زهرا سادات دوباره خوابش برد برای اینکه روز خوب و خسته کنندهhttp://s3.picofile.com/file/7688332896/tarahaan_ir_norooz_92_8_.jpg

 ای رو پشت سر گذاشته بود امید وارم که سال جدید سال پر خیر رو برکتی برای همه مردم ایران باشه

http://s3.picofile.com/file/7688325050/tarahaan_ir_norooz_92.gif

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)