زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

چهار شنبه سوری

1392/1/2 1:23
نویسنده : مامان حمیده
169 بازدید
اشتراک گذاری

امروز صبح رفتیم دنبال فاطمه و بعدم رفتیم دنبال مامان جونی اینا تا با هم بریم خانوک تا چهار شنبه سوری رو اونجا بر گزار کنیم وقتی رسیدیم نهار خوردیم و کمی استراحت کردیم تا عمه فاطمه و عمو میثم هم از کرمان اومدن و یه بارون بهاری با حال هم شروع به باریدن کرده بود به پیشنهاد مامان جونی رفتیم نزدیک خونه مامان جونی اینا و یه آتیش کوچولو برپا کردیم تا هم گرم بشیم و هم کمی آتیش بازی کنیم عمو میثم هم که همه وسایل آتیش بازی همراه خودش آورده بود و از همه هم بیشتر عمه فاطمه از روی آتیش پرید چون دل و جراًتش از همه ما بیشتر بود بعد کمی آتیش بازی اومدیم خونه و باباجونی دوباره چوب هایی رو که آورده بود آتیش زد تا برای جوجه کبابا ذغال درست کنه و ما دوباره آتیش بازی رو شروع کردیم عمو میثم هم فشفشه .آبشار های رنگی و ترقه آورده بود و زهرا سادات بیش از اندازه ذوق زده شده بود ولی بعد از آتیش از خستگی زیاد زود خوابش برد و تا وقتی که میخواستیم دوباره به کرمان برگردیم خواب بود شب هم دوباره رفتیم دنبال فاطمه و برگشتیم کرمان که خاله ساره اینا خونه مامانی بودن و پارسا و پویان که عمو محمد براشون ترقه زده بود و حسابی ترسیده بودن وقتی که به به پویان میگفتیم پویان ترقه بدو میرفت و قایم میشد تا آخر شب خونه مامانی بودیم و بعد اومدیم خونه خودمون و یه روز با حال رو پشت سر گذاشتیم

 شکلک های محدثه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)