زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

حماسه حضور

از چند روز قبل از انتخابات که همه جا شور حال مردم پیدا بود و ما هم از بس در خونمون صحبت از انتخابات بود زهرا سادات دیگه اسم تمام نامزدهای انتخاباتی رو بلد شده بود تا اینکه روز جمعه با دایی علی رفتیم خونه مامانی و بعد از اون همگی رفتیم مسجد محل برای رای دادن و بعد از انجان امور مربوطه زهرا سادات رای مارو داخل صندوق انداخت و به خونه اومدیم و شب هم پارسا و پویان به خونه مامانی اومده و بچه ها کلی باهم بازی کردن و بابای ماهم که جز ناظرین انتخاباتی بود و ما مجبور شدیم شب خونه مامانی بمونیم ...
30 خرداد 1392

سفر به بم

سفر دو روزه ما به بم از اونجایی آغاز شد که بابای زهرا سادات باید میرفت بم دانشگاه و من و زهرا سادات هم با او همراه شدیم وقتی که به بم رسیدیم سریع رفتیم دانشگاه برای اینکه بابای زهرا سادات خیلی دیرش شده بود و من و زهرا سادات کمی توی دانشگاه قدن زدیم تا اینکه کلاس بابا تموم شد و بعد رفتیم نهار خوردیم و بابای زهرا سادات ما رو به مهمانسرا برد و خودش دوباره رفت دانشگاه و تا عصر کلاس داشت و عصر با هم رفتیم به امام زاده و نماز خوندیم و کمی تو شهر بم گشتیم و به باغ هشت بهشت رفتیم اونجا زهرا سادات کلی بازی کرد روز بعد هم بابای زهرا سادات صبح کلاس داشت وقتی کلاسش تموم شد به طرف کرمان حرکت کردیم و چون مامانی اینا رفته بودن هفت باغ ر...
22 ارديبهشت 1392

شیطنت های ریز و درشت زهرا سادات

براتون بگم از شیطنت اونم از نوع خطرناک چند روز پیش که رفته بودیم خونه مامانی خاله ساره اینا هم اومده بودن عصر که همه میخواستن یه چرت بزنن که زهرا سادات و پارسا خوابشون نمیبرد و شیطنت ها شروع شد تا اینکه در حیاط رو باز کردن و رفتن تو حیاط بازی کنن که توپشون میره روی سایبون ماشین بابایی و چون ارتفاع زیاد نبوده زهرا سادات خانم از نرده میره بالا که توپ رو بیاره که یه دفعه من سر رسیدم و با صحنه وحشتناکی روبرو شدم و اون اینکه زهرا سادات اون بالا و تازه به حالت بدو میدوید که توپ رو برداره و من که اون پایین بودم پاهام سست شده بود که خدا رو شکر خطر از بیخ گوشمون رد شد و خانم خانما توپشو برداشت و اومد پایین و هنوز که یاد اون لحظه میوفتم بدنم میلرزه آخ...
23 فروردين 1392