زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

استقبال از نوروز 92

امروز صبح که از خواب بیدار شدیم کلی با زهرا سادات کار های خونه رو انجام دادیم اگرچه من کار میکردم و زهرا سادات خرابکاری میکرد و بعد از اون وسایل سفره هفت سین رو آماده کردیم و چیزهایی رو که نداشتیم یادداشت کردیم که بعد از ظهر که بیرون رفتیم تهیه کنیم بعد از ظهر به خونه مامانی رفتیم ولی مامانی هنوز از خ.نه ننه جان نیومده بود و زهرا سادات هم هی غر میزد که بریم خونه مامانی که نیست بعد یه دفعه دیدیم که مامانی همراه ننه جان اومده خونه زهرا سادات که سر از پا نمیشناخت و کلی ذوق کرد شب هم ننه جان رو به خونه خودشون رسوندیم و بعد رفتیم وسایلی رو که برای سفره هفت سین لازم داشتیم خریدیم ماهی .شمع .که زهرا سادات برای خودش جداگانه شمع های کوچیکی خرید و هی ...
29 اسفند 1391

ولادت حضرت زینب (س)

امروز صبح که زهرا سادات از خواب بیدار شد سریع صبحانه خوردیم و چون بیرون زیاد کار داشتیم زهرا سادات رو به خونه مامانی بردم ولی کلا یادم رفته بود که باید امروز میرفتیم خونه رقیه خانم جشن برای همین وقتی کهمامانی بهمون گفت که باید بریم خونه رقیه جشن حسابی شوکه شدم از اینکه یادم رفته بود ولی عصر بهمراه مامانی و فاطمه به اونجا رفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت بعد از اونجا به خونه مامانی رفتیم و زهرا سادات که عصر اصلا نخوابیده بود بی حوصله بود و حوصله اینکه با پارسا و پویان بازی کنه رو هم نداشت و زود اومدیم خونه
29 اسفند 1391

3 اسفند تولد حامد و حسام

      از چند روز قبل که دایی مصطفی دعوت کرده بود که پنج شنبه شب به تولد حامد و حسام بریم تو این فکر بودیم که براشون چی هدیه بگیریم تا اینکه با مامانی رفتیم و براشون هدیه اونماز نوع اسباب بازی گرفتیم و روز پنج شنبه هم زهرا سادات ظهرش که خانم طبق معمول نخوابیده بود و همینکه ما میخواستیم بریم خونه دایی مصطفی خوابش برد و ما مجبور شدیم تا ساعت ٨ شب خونه بمونیم تا زهرا سادات کمی بخوابه تا اونجا سر حال باشه و بتونه با بچه ها بازی کنه وقتی که به خونه دایی مصطفی رسیدیم همه اومده بودن و ما آخرین نفراتی بودیم که رسیدیم ولی یه جشن تولد خوب رو پشت سر گذاشتیم و کلی به بچه ها خوش گذشت و حامد و حسام هم هدیه های خوبی گرفتن دست دا...
7 اسفند 1391

سفر به دیار فاطمه معصومه 3

        امروز صبح که از خواب پا شدیم بابایی رفته بود تهران تا به کاراش رسیدگی کنه خاله فخری هم رفته بود اداره ما هم صبحانه خوردیم و با آقا سید حسن رفتیم حرم حضرت معصومه توی راه یه بسته قرار بود ببریم خونه عموی ریحانه و فاطمه بدیم بسته رو دادیم و تا رسیدیم حرم دوباره عموی ریحانه تلفن کرد و گفت ظهری باید بیاین اینجا ما منتظرتونیم که ظهر بعد از نماز رفتیم اداره خاله فخری و همگی با هم رفتیم خونه عموی ریحانه اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشت و بعد از اونجا رفتم کمی خرید کردیم و بعد رفتیم خونه خاله فاطمه که اونجا خیلی به زهرا سادات خوش گذشت برای اینکه بچه ها اومده بودن چادر عروس انداخته بودن روی سر زهرا سادات و زهرا ...
29 بهمن 1391

سفر به دیار فاطمه معصومه 1

امروز صبح که از خواب بیدار شدیم با زهرا سادات رفتیم بیرون که برای بچه های اقوام که در شهر قم زندگی میکنند هدیه بگیریم و خیلی زود به خونه اومدیم و تا ظهر تمام وسایلمون رو آماده کردیم و ونتظر شدیم تا اینکه مامانی تلفن کرد و گفت که آماده باشین که ما داریم میاییم دنبالتون و ما هم رفتیم درب خونه و منتظر مامانی اینا شدیم که دایی مصطفی هم همون موقع اومد و حامد و زن دایی مصطفی هم اومدن پایین تا اینکه بابایی اینا اومدن و دایی علی هم اومد و بابای زهرا سادات هم از اداره اوند و با همه خدا حافظی و منتظر خاله زهرا شدیم تا بیاد و با هم به سوی قم حرکت کنیم ساعت 4 بعد از ظهر بود که راه افتادیم و توی راه خدا شکر زهرا سادات اصلا اذیت نکرد و تا اینکه به مسجد اب...
14 بهمن 1391

سفر به دیار فاطمه معصومه 2

امروز صبح زهرا سادات ساعت 8 از خواب بیدار شد و کمکمک همه بیدار شدن صبحانه خوردیم آقایون به حرم رفتن و ماخونه موندیم تا به خاله فخری کمک کنیم برای اینکه ولادت پیامبر (ص)بود و خاله فخری اقوام دیگه رو که قم زندگی میکردن دعوت کرده بود دور هم باشیم زهرا سادات هم با دختر هابازی میکرد تا اینکه مهمونها همه اومده و کلی ما ازدیدنشون خوشحال شدیم و زهرا سادات هدیه هایی رو که برای بچه ها آورده بود بهشون داد و ظهر که همه دور هم نهار خوردیم و زهرا سادات که خیلی خسته بود همون موقع نهار خوابش برد و عصر هم همگی به مسجد مقدس جمکران رفتیم سه شنبه شب بود و ما این توفیق رو پیدا کرده بودیم که این روز به مسجد جمکران بریم شب هم با اصرار بچه ها به شهر بازی رنگین ...
14 بهمن 1391