زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

سفر به مشهد مقدس

امروز صبح بابای زهرا سادات برای نقشه برداری از هتلی در مشهد رفته بود و من و زهرا سادات به حرم رفتیم و نماز ظهر رو خوندیم تا اینکه بابای زهرا سادات اومد و با هم به هتل اومدیم اگر چه دوباره دیر کرد و زهرا سادات کنار حوض تو صحن حرم کلی آب بازی کرد و خودش رو خیس کرد و عصر هم دوباره به حرم رفتیم و شب که هتل اومدیم زهرا سادات خوابش نمیبرد و کلی تو حیاط هتل بازی کرد تا خسته شد و خوابش برد
19 تير 1392

سفر به مشهد مقدس

صبح شنبه بعد از تمییز کردن خونه که از شب قبل که تولد زهرا سادات بود و حسابی همه جا کثیف شده بود وسایل سفرمون رو آماده کردیم و ظهر که بابای زهرا سادات اومد ساعت ٤ به طرف مشهد راه افتادیم و اول به خانوک رفتیم و چادر مسافرتی رو از خونه مامان جونی برداشتیم و بعد به راور رسیدیم شام شب تو راهمون رو خریدیم و دوباره به سمت مشهد راه افتادیم تا اینکه به نای بند رسیدیم و نماز خوندیم و چون هوا خیلی گرم بود خیلی زود راه افتادیم و شب ساعت ١٢ شب بود که به ایست بازرسی فردوس رسیدیم ائنجا ٣ تا ماشین ٣ تا ماشین رو داخل یه سوله میبردن و یه سگ خیلی بزرگ دور ماشین میگشت که اگر کسی مواد مخدر داره بگیره که زهرا سادات که تا اون موقع بیدار بود خیلی شوکه شد و حسابی تر...
10 تير 1392

تولد 3 سالگی زهرا سادات

چن د روزی بود که در تکاپوی جشن تولد زهرا سادات بودیم خرید وسایل تولد تدارک شام و ... از صبح جمعه هم خیلی کار داشتیم درست کردن شام و تمییز کردن خانه و تازه بااید وسایلمون رو هم جمع میکردیم برای اینکه فردا عصرش باید میرفتیم مشهد پابوس آقا همه کارهامون رو انجام دادیم و زهرا سادات که دل تو دلش نبود و میخواست همش کیک تولدش رو بیاره و شمع فوت کنه ولی تا همه بچه ها اومدن خیلی دیر شد و آخرین مهمونمون مامان جونی اینا بودن که ساعت یه ربع به ده اومدن و تولد رو شروع کردیم و زهرا سادات کلی برا مهمونها رقصید ولی از همون اول شب با پارسا سر عینک آفتابی کنتاک داشتن و جیغشون بلند بود و بهترین هدیه ای هم گرفت از طرف مامانی و دایی علی بود که یه دوچرخه خیلی خ...
1 تير 1392

سه روز تعطیلی خرداد ماه

این چند روز خاله نجمه خونشون روضه داشت و ما عصر ها به خونه خاله نجمه میرفتیم یه شب مونده به آخر مراسمشون همگی دور هم نشسته بودیم که تصمیم گرفتیم بریم کوهپایه و شب رو در ویلای خاله اشرف بگذرونیم و تا موقعی که وسایلمون رو آماده کردیم تقریبا ساعت ١١ شده بود و تا رفتین بنزین زدیم و به کوهپایه رسیدیم ساعت دیگه ١٢ شده بود و شام رو که تدارک دیده بودیم خوردیم و پای صحبت نشستیم و وقتی که میخواستیم بخوابیم خاله اشرف چندتا پشه بند آورد و اونارو درست کردیم و هر خانواده برا خودش یه پشه بند داشت که زهرا سادات بهش میگفت خونه چادری و تا موقعی که میخواست بخوابه هی میرفت تو پشه بند های دیگه و به اونا سر میزد تا اینکه بالاخره ساعت ٢ بامداد خوابش برد اگر چه...
30 خرداد 1392

مهمونی دوره 4و5

چند روزی بود که خاله فرناز از یزد یه کرمان آمده بود و خاله هایی که مهمونی نداده بودن گذاشته بودن تا خاله فرناز بیاد شنبه ١٨ خرداد رفتیم خونه خاله مرضیه و چون از قبل با خاله ازاده قرار گذاشته بودیم که با هم بریم زود لباس پوشیدیم و سریع رفتیم که خاله آزاده تو گرما با بردیا اذیت نشه ولی از بس عجله کرده بودیم هدیه ای رو که برای خاله مرضیه خریده بودیم یادمون رفت که ببریم و مجبور شدیم توی ترافیک به خونه برگردیم و هدیه رو برداریم و تا ما رسیدیم خاله آزاده رسیده بود و با بردیا تو گرما کمی اذیت شده بودن و چون کمی دیر شده بود خاله های دیگه همه خونه خاله مرضیه جمع شده بودن و تا شب اونجا بودیم و بعد خاله آزاده رو رسوندیم و چون بابامون هنوز اداره بود...
30 خرداد 1392