زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

بدون عنوان

عید قربان 91 امسال عید قربان حال و هوای دیگه ای داشت فاطمه به جمع خانواده مامانی اضافه شده بود و دایی مصطفی که ساخت و ساز ویلای 7 باغ رو تموم کرده بود و بابایی تصمیم داشت امسال اونجا قربونی کنه و همه کارها رو انجام داده بودیم و زهرا سادات از چند روز جلو تر همش به پارسا و حامد میگفت که بابایی میخواد هخ باخ گاو بکشه و خیلی هیجانی توضیح هم میداد خلاصه بابایی و مامانی همه وسایل رو آماده کرده بودن و خاله ها رو دعوت کرده بودن که به اونجا بیان و پسر خاله زهرا هم که آشپزی خوبی داره آمده بود که برای همه کباب درست کنه با همه هیجانهایی که زهرا سادات داشت وقتی که ما رسیدیم گاو رو قصاب کشته بود و زهرا سادات از گاو امسال عکسی نداشت و هنوز عکسهای گاو ...
14 آبان 1391

بدون عنوان

23 مهر دختر دار شدن مامانی   مامان یه عمه داشته که 3 سال پیش در اثر سرطان جون خودشو از دست داده عمه مامان 3 تا دختر داشته که 2 تا از دختر ها زود ازدواج میکنند و دختر آخر که اسمش فاطمه ست الان که پیش ماست کلاس دوم راهنماییه فاطمه خیلی دختر خوبیه و این چند سال بعد از مرگ مامانش خونه خواهر کوچیکیش زندگی میکرده و در اثر جریاناتی که پیش میاد با خواهرش قهر میکنه و به خونه مادر بزرگش میره تا اینکه تصمیم میگیره که به بهزیستی بره وهیچ کس از این ماجرا خبر نداشته تا اینکه مامانی که برای کمک دادن به خاله عفت که انار چینی داشته به خونه اونا میره و خاله عفت مامانی رو در جریان میگذاره و مامانی خیلی ناراحت میشه و میگه من نمیگذارم که فاطمه به بهزیست...
14 آبان 1391

خاطرات بیاد ماندنی شهریور 91

از چند روز قبل از عروسی زهرا سادات همش میگفت بریم عروسی هادی خدا رو شکر هم عروسی خوبی بود و خیلی خوش گذشت و زهرا سادات تا آخر شب بیدار بود و بعد از اینکه از خونه عروس اومدیم هنوز دست میزد و میرقصید و حسابی بهش خوش گذشته بود  برای این عروس و داماد آرزوی خوشبختی میکنیم ...
23 مهر 1391

رمضان 91

روزهای ماه مبارک رمضان کم کم داره به پایان میرسه و وما امید واریم که از این لحظه های قشنگ زندگیمون استفاده کامل رو برده باشیم امسال که هر جا میریم مهمونی کلی به زهرا سادات خوش میگذره چون بزرگتر شده و با بچه ها کلی بازی میکنه دوستای زیادی هم داره یه مهمونی که رفتیم همش میخواست بره با دخترهای بزرگتر از خودش بازی کنه اونا هم چون بزرگتر از اون بودن هی می آوردنش میدادن به من که نره بازی شون رو خراب کنه ولی زهرا سادات ول کن نبود و هی دوباره میرفت کنارشون و بازی شون رو به هم میریخت خونه صدرا اینا که رفتیم خیلی بهش خوش گذشت چون یه دوست تازه پیدا کرده یود وکلی باهم هاپو بازی کردن و دنبال هم میکردن و کلی با هم میخندیدن و اینقد بهش خوش گذشته بود که...
10 مرداد 1391

نماز جمعه

امروز صبح که از خواب پاشدیم طبق معمول همیشه بابای زهرا سادات خونه نبود و رفته بود نقشه برداری و زهرا سادات که صبحانشو خورد هی بهونه گرفت که بریم خونه مامانی و بالاخره کارهای خونه رو امجام دادیم و رفتیم خونه مامانی البته خونه مامانی رفتن بهونه زهرا سادات بود تازیگیها دوست داره بشینه رو صندلی عقب ماشین و من براش آهنگ بزارم و بریم تو خیابونها دور بزنیم خلاصه وقتی رسیدیم خونه مامانی از ماشین پیاده نمیشد تا اینکه به مامانی گفتم این خانم که پیاده نمیشه بیا بریم نماز جمعه اونجا بچه ها هستن با هم بازی میکنن و نماز جمعه رفتن همانا و ساعت سه و نیم به خونه رسیدن همانا خانم که نماز تموم شد و همه جا خلوت شد هی بدو بدو کرد و هی بازی کرد و از بس از روی موز...
10 مرداد 1391

رمضان 91

اول از همه ماه مبارک رمضان رو به همه نی نی وبلاگی ها تبریک میگم امید وارم طاعات و عبادات شما مورد قبول خداوند قرار گرفته با امسال هم ماه رمضان از راه رسید و زهرا سادات ینقد بزرگ شده که وقتی چیزی میخوره و به ما تعارف میکنه و ما میگیم که روزه داریم دیگه حرفی نمیزنه و میگه باباهم روزه ست.   امسال هم مثل سالهای دیگه ما به افطاری دعوت شدیم روز دوم ماه رمضون رفتیم خونه خاله اشرف و امسال دیگه زهرا سادات اذیت نکرد و رفت با دوستاش کلی بازی کرد و اینقد خسته شده بود که وقتی تو ماشین نشستیم دوباره خوابش برد چون حسابی بهش خوش گذشته بود .   روز سوم ماه رمضون ما رفتیم خونه دایی علی که اونجا هم به زهرا سادات خیلی خوش گذشت و با حامد...
3 مرداد 1391

مهمونی دوره 3

از یه هفته قبل خاله مرجان زمگ زده بود و مارو برای مهمونی خونشون دعوت کرده بود خلاصه خاله آزاده و بردیا اومدن خونه ما که باهم بریم خونه خاله مرجان و قرار بود که بین راه یه هدیه هم برای خاله مرجان بخریم که رفتیم مغازه لوازم کادویی و یه گلدون سفید قشنگ برای خاله مرجان خریدیم و به خونشون رفتیم وقتی ما رسیدیم هنوز کسی از مهمونها نیومده بود که بعد از اون خاله سارا و خاله زهرا هم اومدن البته ما تو این مهمونی با یه خاله خوب هم "آشنا شدیم و اون خاله فرشته بود که تازه ازدواج کرده بود و دوست جدید ما شد البته خالی از لطف نیست که زهرا سادات و بردیا چقدر شیطونی کردن و حسابی از خجالت خاله مرجان در اومدن و خاله مرجان هم که حسابی زحمت کشیده بود که دستش درد ...
29 تير 1391

28تیر

امروز از صبح خونه بودیم و کارهای روز مره رو انجام میدادیم بعدازظهر زهرا سادات که مثل همیشه از خواب پامیشه شروع میکنه احوال یکی یکی اعضای خونه رو میپرسه گفت مامان زنگ به پویی بزن منم زنگ زدم خونه خاله ساره که زهرا سادات با پارسا و پویان صحبت کنه که خاله ساره گفت ما تنهاییم بیایین اینجا که ما آژانس گرفتیم و رفتیم خونه خاله ساره لحظه اول که رسیدیم من داشتم برای پارسا شیر درست میکردم که یه دفعه گلاب به رو تون خانمی ما نگفت که جیش داره وتا اومد به من برسه یه زره از جیشش ریخت رو موکت خاله ساره اینا و من حسابی خجالت زده شدم بعد از اون به مامانی زنگ زدیم و گفتیم ما اینجا خونه خاله ساره هستیم تو هم بیا ایمجا ولی مامانی گفت وقتی بابایی اومد میاد دنبال...
29 تير 1391