زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

شبهای روضه خونه مامانی 3

امروز زهرا سادات زیاد حال نداشت از صبح که از خواب پا شد یه کم سرما خورده بود برا همین صبحانشم درست نخورد ظهر هم ساعت ١٢.٥ خوابش برد تا عصر ساعت ٣ خوابید بعد از اون باید میرفتیم و برای مراسم ظرف و نون میخریدیم تا نون ها آماده میشدن زهرا سادات همراه باباش به مسجدی که اون نزدیکی بود رفتن و نماز خوندن بعد هم رفتیم خونه  مامانی و کمکشون دادیم تا پذیرایی ها رو آماده کنن بعد هم که مراسم شروع شد و زهرا سادات که علاقه خاصی به حاج آقا ها داره میشینه و فقط حاج آقا رو نگاه میکنه مامان حسین هم که برای مراسم حلوا درست کرده بود و به دهن همه خیلی مزه داد و دستش درد نکنه برای اینکه تنها چیزی که زهرا سادات دوست داشت و خورد از همین حلواها بود بعد از مراسم...
21 دی 1391

اربعین حسینی91

صبح اربعین زهرا سادات دیر نز خواب بیدار شد و تا اینکه صبحامشو خورد دیگه شاعت 11 شده بود و زود لباسهامونو پوشیدیم که به خونه ننه جان بریم برای اینکه هر سال اونجا مراسم دارن همینکه خواستیم بریم دایی علی تلفن کرد و گفت ببایین پایین با ما بریم تا زن دایی هم اونجا تنها نباشه و حسابی دیر شد وقتی که رسیدیم دیگه هیات مراسم سینه زنیشون تموم شده بود و داشتن میرفتن زهرا سادات هم که عاشق طبل و زنجیر و وسایل سینه زنیه وقتی که رفتیم تو حاج آقا روضه حضرت رقیه رو خوند که زهرا سادات از بس براش تعریف کرده بودم از این روضه رو خیلی دوست داره بعد از نهار هم زهرا سادات زیر خیمه ای که هر سال خونه ننه جان بپا میکنن کلی با بچه ها بازی کرد و موقع ظرف شستن اومد و با ح...
19 دی 1391

شبهای روضه خونه مامانی 1

امروز صبح خونه مامانی نرفتیم برای اینکه مامانی خیلی کار داشت و اگه ما میرفتیم زهرا سادات اذیت میکرد و مامانی کارهاش ذو برابر میشد عصر ساعت 4 هراه بابای زهرا سادات به خونه مامانی رفتیم و زهرا سادات که تو ماشین خواب رفته بود یه نیم ساعت نخوابیده بود که حامد و حسام اومدن و زهرا سادات از خواب بیدار شد و قبل از اینکه مراسم شروع بشه کلی با بچه ها بازی کرد وقتی مراسم شروع شد اول زهرا سادات دختر خوبی بود ولی یه دفعه به سرش زد و کلی با بچه های دیگه اذیت کردن و حاج آقا هم هی میگفت که بچه ها رو ساکت کنید ولی زهرا سادات اصلا توجه نمیکرد و اومد تو آشپز خونه و تشتی رو که توی اون آب بود خالی کرد روی خودش تا اینکه اومدیم طبقه بالا و یکم خوراکی بهش دادیم ولی...
18 دی 1391

اولین تجربه برفی زهرا سادات

کرمان ما یه منطقه خشک و کویریه برای همین ما زیاد تجربه برف رو نداریم از دیشب که ساعت ١ بامداد اولین دانه های برف بر آسمان کرمان نمایان شد خیلی خوشحال شدیم صبح که از خواب پا شدیم زهرا سادات رو کمار پمجره بردم و بهش گفتم که ببین برف باریده بعد از اینکه صبحانه خوردیم با هم لباس پوشیدیم و رفتیم توی کوچه و تنها جایی که میشد برف بازی کرد کوچه بود بعد از اینکه برف بازی کردیم با زهرا سادات یه آدم برفی رویماشین آقای همسایه درست کردیم و یه دفعه در باز شد و حسام اومد تو کوچه و یه کم هم با حسام برف بازی کردیم و حسام و زهرا سادات رفتن خونه دایی مصطفی که با حمد بازی کنن بعد از ظهر هم که من داشتم ظرف میشستم دختر کوچولوی من اومد و در شستن ظرفها ...
18 دی 1391

یلدای 91

از چند روز قبل خاله ساره همش در تدارک تولد پویان بود که تولد پویان رو که شب یلدا به دنیا آمده بود برگزار کنه ما هم با مامانی همش تو این فکر بودیم که چه کادویی برای پویان کوچولو بخریم و برای اینکه تولد پارسا هم یه دفعه ای شده بود و ما نتونسته بودیم براش هدیه تهیه کنیم برای همین باید دوتا هدیه میخریدیم و با مامانی به مغازه اسباب بازی فروشی رفتیم و برای هردوی اونا هدیه خریدیم که ما برای پارسا آدم آهنی و برای پویان یه ماشین خریدیم و مامانی هم یه ماشین آتش نشانی و یه قطار برقی خرید شب هم ساعت ٧ بود که به خ.نه خاله ساره رفتیم وتقریبا همه اومده بودن و یه جشن تولد باب اسفنجی گرفتیم برای اینکه تمام وسایل تولد باب اسفنجی بود و خیلی هم جشن تولد با ...
2 دی 1391

استخر رفتن زهرا سادات

از چند روز قبل با مامانی قرار گذاشته بودیم بریم استخر روز جمعه صبح که از خواب پا شدیم بابای زهرا سادات گفت که باید بره سر کار ما هم دیدیم تنهاییم به مامانی زنگ زدیم و گفتیم که با فاطمه وسایلشون رو آماده کنن که بریم دنبالشون و بریم استخر وقتی رسیدیم زهرا سادات رو راه نمی دادن و ما هم کاری نمیتونستیم انجام بدیم تا بالاخره تعهد دادیم که اگه اتفاقی افتاد پای خودمون باشه تا اینکه اجازه دادن و ما زهرا سادات رو بردیم داخل اونجا هم خیلی به زهرا سادات خوش گذشت قربونش برم خیلی پایه اس هر جا که بریم نق نمیزنه و ما هم حدود ٢ ساعت تو آب بودیم و از وسایل تفریحی که تو مجموعه بود حسابی استفاده کردیم خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت و زهرا سادات اولین تجربه استخر ...
18 آذر 1391

تاسوعا و عاشورای حسینی

صبح روز تاسوعا بابای زهرا سادات گفت به خانوک بریم تا امسال در مراسم عزاداری امام حسین شرکت کنیم وقتی به خانوک رسیدیم به تکیه امام حسین رفتیم و بعد از مراسم عزاداری رفتیم خونه مامان جونی که مامان جونی خودش اونجا نبود و چند خانم از دوستای مامانی اونجا اومدن و بابای زهرا رفت که مامانی رو بیاره که من هم با اورفتم خونه خاله نجمه تا برای نهار روز عاشورا کمکشون کنم آخه بابایی و چند نفر دیگه هر سال بانی مراسم ظهر عاشورا هستن زهرا سادات با من نیومد و پیش عمه ها موند و تا عصر خبری ازش نبود عصر بابای زهرا سادات اونو به خونه خاله نجمه آورد البته خانم خواب بود و وقتی بیدار شد و بچه هارو دید خواب از سرش پرید و تا آخر شب با بچه ها بازی کرد و چون هوا بارونی...
7 آذر 1391

در وصف امام حسین

سرش به نیزه به گل های چیده می ماند به فجر از افق خون دمیده می ماند یگانه بانوی پرچم به دوش عاشورا به نخل سبز ز ماتم تکیده می ماند میان خیمه ی آتش گرفته، طفل دلم به آهویی که ز مردم رمیده می ماند شب است گوش یتیمان ز ضربت سیلی به لاله های ز حنجر دریده می ماند رقیه طفل سه ساله که حوری حرم است به آن که رنج نود ساله دیده می ماند امام صادق حق پشت ناقه ی عریان به زیر یوغ چو ماه خمیده می ماند شوم فدای شهیدی که در کنار فرات به آفتاب به خون آرمیده می ماند هلال یک شبه ی من، ز چیست خونینی؟ نگاه تو به دل داغ دیده می ماند حکایت احد و اشک چشم خونینش به اختران ز گردون چکیده می ماند ...
7 آذر 1391

در وصف امام حسین

گل خوش رنگ و بوی من حسین است بهشت آرزوی من حسین است مزن دم پیش من از لاله رویان که یار لاله روی من حسین است من آن مداح مست سینه چاکم که ممدوح نکوی من حسین است همه در گفتگوی این و آنند ولیکن گفتگوی من حسین است سخن بی پرده می گویم زمستی می و جام و سبوی من حسین است چو مرغ حق که از حق میزند دم طنین های و هوی من حسین است از آن بر تربتش سایم جبین را که عز و آبروی من حسین است احد گوئی از آن باشد شعارم که پیر و نکته گوی من حسین است   ...
7 آذر 1391