شبهای روضه خونه مامانی و یک متفاق خیلی بد
امروز چهارمین روز از مراسم روضه خوانی خونه مامانی بود و با زهرا سادات به خونی مامانی رفتیم وقتی اونجا رسیدیم حامد اینا هم اونجا بودن و مامانی داشت نهار ظهر رو آماده میکرد ظهر که نهار خوردیم زهرا سادات طبق معمول نذاشت کسی بخوابه و تا ساعت ٤ که من باید میرفتم کلاس خوابش نبرد بابای زهرا من رو به کلاس رسوند .و با زهرا به خونه همکارش رفته بود تا وقتی که من اومدم اونها هم به خونه مامانی رسیده بودن شب که مراسم شروع شد فاطمه داشت اسپندها رو میبرد بیرون زهرا سادات که از این کار خیلی خوشش میاد گفت دور سر من بچرخونش ولی کسی توجه نکرد ٥ دقیقه بعد که نمیدونم زهرا سادات برای چی اینقد شیطون شده بود یه دفعه داشت با یکی از بچه ها بازی میکرد که پاش خورد به استکان چای زن دایی مهدی و چای داغ ریخت روی پاش و چنان جیغ بلنی کشید که همه به طرفش دویدن و دختر بیچاره من پاش حسابی سوخت و زود بابای زهرا سادات رفت و باند استریل و پماد سوختگی خرید و همه دست به دست هم دادن تا حواسش پرت بشه و درد رو احساس نکنه ولی تا موقعی که هیات امد و زهرا سادات عاشق هیاته از یادش رفت شب هم با عمه فاطمه به خونه اونها رفت و من موندم تا کمک مامانی بدم و بابای زهرا سادات رفت و زهرا سادات رو به خونه آورد ولی این یکی از بدترین خاطراتی بود که رقم خورد برای اینکه دختر کوچولوی من باید خیلی درد بکشه تا پاش خوب خوب بشه



شبهای روضه خونه مامانی و یک متفاق خیلی بد 
