در کوچه پس کوچه های خاطرات یک سالگی
رمضان 89
جاتون خالی یه ماه رمضونی بود بیا وببین از اونجایی که توی این ماه بساط مهمونی رفتن جوره ما هم مثل همه خونواده ها میخواستیم وی این مهمونی ها بریم و چشمتون روز بد نبینه مگه این زهرا سادات گذاشت ما یه لقمه نون از گلومون درست پایین بره هنوز نیم ساعت نگذشته بود دادش می رفت هوا ما هم خیلی زود کاسه کوزمون رو جمع میکردیم و از صاحب خانه خداحافظی میکردیم و زود میومدیم خونه حالا مگه دله خوشحالمون میگذاشت تا آخر ماه رمضون همین کارمون بود ما هم کوتاه نمیومدیم که جایی نریم و دست روی دلمون بگذاریم با همه این مکافات بازم میرفتیم

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


در کوچه پس کوچه های خاطرات یک سالگی
