زهراسادات مهدویزهراسادات مهدوی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات من و زهرا

3 اسفند تولد حامد و حسام

      از چند روز قبل که دایی مصطفی دعوت کرده بود که پنج شنبه شب به تولد حامد و حسام بریم تو این فکر بودیم که براشون چی هدیه بگیریم تا اینکه با مامانی رفتیم و براشون هدیه اونماز نوع اسباب بازی گرفتیم و روز پنج شنبه هم زهرا سادات ظهرش که خانم طبق معمول نخوابیده بود و همینکه ما میخواستیم بریم خونه دایی مصطفی خوابش برد و ما مجبور شدیم تا ساعت ٨ شب خونه بمونیم تا زهرا سادات کمی بخوابه تا اونجا سر حال باشه و بتونه با بچه ها بازی کنه وقتی که به خونه دایی مصطفی رسیدیم همه اومده بودن و ما آخرین نفراتی بودیم که رسیدیم ولی یه جشن تولد خوب رو پشت سر گذاشتیم و کلی به بچه ها خوش گذشت و حامد و حسام هم هدیه های خوبی گرفتن دست دا...
7 اسفند 1391

سفر به دیار فاطمه معصومه 3

        امروز صبح که از خواب پا شدیم بابایی رفته بود تهران تا به کاراش رسیدگی کنه خاله فخری هم رفته بود اداره ما هم صبحانه خوردیم و با آقا سید حسن رفتیم حرم حضرت معصومه توی راه یه بسته قرار بود ببریم خونه عموی ریحانه و فاطمه بدیم بسته رو دادیم و تا رسیدیم حرم دوباره عموی ریحانه تلفن کرد و گفت ظهری باید بیاین اینجا ما منتظرتونیم که ظهر بعد از نماز رفتیم اداره خاله فخری و همگی با هم رفتیم خونه عموی ریحانه اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشت و بعد از اونجا رفتم کمی خرید کردیم و بعد رفتیم خونه خاله فاطمه که اونجا خیلی به زهرا سادات خوش گذشت برای اینکه بچه ها اومده بودن چادر عروس انداخته بودن روی سر زهرا سادات و زهرا ...
29 بهمن 1391

سفر به دیار فاطمه معصومه 1

امروز صبح که از خواب بیدار شدیم با زهرا سادات رفتیم بیرون که برای بچه های اقوام که در شهر قم زندگی میکنند هدیه بگیریم و خیلی زود به خونه اومدیم و تا ظهر تمام وسایلمون رو آماده کردیم و ونتظر شدیم تا اینکه مامانی تلفن کرد و گفت که آماده باشین که ما داریم میاییم دنبالتون و ما هم رفتیم درب خونه و منتظر مامانی اینا شدیم که دایی مصطفی هم همون موقع اومد و حامد و زن دایی مصطفی هم اومدن پایین تا اینکه بابایی اینا اومدن و دایی علی هم اومد و بابای زهرا سادات هم از اداره اوند و با همه خدا حافظی و منتظر خاله زهرا شدیم تا بیاد و با هم به سوی قم حرکت کنیم ساعت 4 بعد از ظهر بود که راه افتادیم و توی راه خدا شکر زهرا سادات اصلا اذیت نکرد و تا اینکه به مسجد اب...
14 بهمن 1391

سفر به دیار فاطمه معصومه 2

امروز صبح زهرا سادات ساعت 8 از خواب بیدار شد و کمکمک همه بیدار شدن صبحانه خوردیم آقایون به حرم رفتن و ماخونه موندیم تا به خاله فخری کمک کنیم برای اینکه ولادت پیامبر (ص)بود و خاله فخری اقوام دیگه رو که قم زندگی میکردن دعوت کرده بود دور هم باشیم زهرا سادات هم با دختر هابازی میکرد تا اینکه مهمونها همه اومده و کلی ما ازدیدنشون خوشحال شدیم و زهرا سادات هدیه هایی رو که برای بچه ها آورده بود بهشون داد و ظهر که همه دور هم نهار خوردیم و زهرا سادات که خیلی خسته بود همون موقع نهار خوابش برد و عصر هم همگی به مسجد مقدس جمکران رفتیم سه شنبه شب بود و ما این توفیق رو پیدا کرده بودیم که این روز به مسجد جمکران بریم شب هم با اصرار بچه ها به شهر بازی رنگین ...
14 بهمن 1391

شبهای روضه خونه مامانی 2

. آه و واویلا، که چشمان پیمبر بسته شد باب وحی و خانۀ زهرای اطهر بسته شد دست فتنه، باز شد بازوی حیدر بسته شد هم عزای مصطفی، هم غربت شیرخداست رحلت رسول اکرم بر شما تسلیت باد . امروز صبح که زهرا سادات از خواب بیدار شد صبحانه خوردیم و قدم زنان به سوی خونه مامانی راه افتادیم توی راه برای زهرا سادات لباس خریدیم و وقتی رسیدیم خونه مامانی حامد هم اونجا بود زهرا سادات که صبح دیر از خواب بیدار شده بود ظهر که همه میخواستن یه چرت کوچولو بزنن خانم اجازه نداد بس که سرو صدا کرد شب هم بعد از روضه که میخواستیم لوبیا سبز برا شام پنج شنبه شب خورد کنیم کلی با بچه ها بازی کردن وهی میکروفون رو بر میداشت و سوره ناس رو که بلده میخوند تا آخر شب خونه ما...
30 دی 1391

شبهای روضه خونه مامانی و یک متفاق خیلی بد

  امروز چهارمین روز از مراسم روضه خوانی خونه مامانی بود و با زهرا سادات به خونی مامانی رفتیم وقتی اونجا رسیدیم حامد اینا هم اونجا بودن و مامانی داشت نهار ظهر رو آماده میکرد ظهر که نهار خوردیم زهرا سادات طبق معمول نذاشت کسی بخوابه و تا ساعت ٤ که من باید میرفتم کلاس خوابش نبرد بابای زهرا من رو به کلاس رسوند .و با زهرا به خونه همکارش رفته بود تا وقتی که من اومدم اونها هم به خونه مامانی رسیده بودن شب که مراسم شروع شد فاطمه داشت اسپندها رو میبرد بیرون زهرا سادات که از این کار خیلی خوشش میاد گفت دور سر من بچرخونش ولی کسی توجه نکرد ٥ دقیقه بعد که نمیدونم زهرا سادات برای چی اینقد شیطون شده بود یه دفعه داشت با یکی از بچه ها بازی میکرد که...
30 دی 1391

شبهای روضه خونه مامانی 5

بعد از پنج روز مراسم امروز روز آخر بود برای همین صبح بابای زهرا سادات گفت که باید زودتر بریم خونه مامانی تا کمک اشپز بده و دیگ های آبگوشت رو بار بزارن وقتی ما رفتیم تقریبا همه اومده بودن و سیب و پیاز هایی رو که باید برای آبگوشت آماده میکردن پوست میگرفتن ما هم رفتیم و کمک مامانی و مامان حسین دادیم تا برای نهار ظهر غذا درست کنیم بعد از ظهر هم بسته بندی هایی رو که برای مراسم لازم داشتیم بسته بندی کردیم و شب هم مراسم شروع شد و خدا رو شکر امسال خیلی مراسم خوب بر پا شد و هممون راضی بودیم  تازه زهرا سادات و حسین با هم استکان ها رو میشستن اگر چه من اون کنار ها دوباره باید استکان هارو آب میکشیدم ولی خودشون که کلی ذوق کرده بودن و هی میخندیدن ولی ...
30 دی 1391

نقل و انتقال سه روزه به خونه مامانی

از اونجایی که فصل امتخاناته و بابای زهرا سادات هم باید امتحانات آخر ترم رو میداد باید به مدت 3 روز به شهر بم میرفت و من و زهرا سادات هم طبق معمول باید میرفتیم خونه مامانی البته خیلی بهمون بد نگذشت برای اینکه روز اول صبح دنبال خاله ساره رفتیم و با اونا به خونه خاله بتول رفتیم تا از الهام خانم عیادت کنیم عصر هم با مامانی به خونه دختر خاله زهرا رفتیم هم مهمونی خونه جدیدشون بود و هم جشن تولد عاطفه و امیر عباس بود و شب تا آخر شب اونجا بودیم و کلی بهمون خوش گذشت بعد از اون به خونه مامانی اومدیم روز جمعه از صبح خونه بودین و من رفتم امتحان دادم و بعد از ظهر همراه بابایی به خونه خاله زهرا رفتیم برای اینکه از کربلا اومده بود و بعد از اونجا به خونه...
30 دی 1391

21 مهر انار چینی

عصر پنج شنبه وسایلمون رو جمع کردیم که بریم خانوک اول مامان رفت کلاس خوشنویسی و بعد از اون راه افتادین و رفتیم بسوی خانوک چون روز قبل مامان جونی زنگ زده بود و گفته بود بریم تو انار چینی کمکشون کنیم شب که رسیدیم مامان جونی شام درست کرده بود شام خوردیم و بعد از شام هم کلی با باباجون و مامان جون حرف زدیم وپسته برشته شده که مامان جون درست کرده بود خوردیم صبح روز بعد تا ما از خواب پاشدیم باباجون رفته بود سر زمین های پسته ما هم صبحانه خوردیم و رفتیم باغ برای چیدن انار که چند نفر دیگه هم کمکمون بودن و زهرا سادات با بچه های اونا کلی بازی کرد و کلی انار خورد باغ مناری هم باغ بابایی عاطفه بود و زهرا سادات با بچه های اونا هم کلی بازی کرد انار چینی که تم...
25 دی 1391